لسان الملك سپهر

1708

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

زبان پيغمبر از اداى سخن كليل « 1 » بود اما دستهاى مبارك را به سوى آسمان برمىداشت و بر اسامه فرود مىآورد . اسامه معلوم مىداشت كه او را به دعاى خير ياد مىفرمايد ؛ پس اسامه بيرون شد و شب را در لشكرگاه خود به پاى آورد و صبحگاه دوشنبه هم به حضرت رسول آمد و اين وقت سورت تب كندى گرفته بود پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله او را وداع گفت و فرمود : أغز على بركة اللّه . و اسامه رخصت يافته به جرف آمد و فرمان كرد تا مردم كوچ دهند و جماعتى مخالفت كردند . فتنه منافقين در مراجعت اسامه معلوم باد كه اين قصه را تا بدينجا در ميان مردم شيعى و علماى عامه بينونتى نيست اما مردم شيعى گويند : احكام پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و شرايع او ابدى است ، بعد از آنكه پيغمبر فرمود : هر كه از جيش اسامه تخلّف كند معلون باشد و در كوچ دادن لشكر چندين مبالغت فرمود چرا گروهى مخالفت كردند و اين مخالفت جز در طلب خلافت نبود - چنان كه در حكومت ابو بكر نيز به شرح خواهد رفت - . بالجمله ابو بكر و عمر و ابو عبيده و گروهى از دوستان ايشان با اسامه گفتند : به كجا مىروى ؟ اينك پيغمبر از جهان بيرون مىشود ، مبادا مدينه را خالى بگذاريم و خطبى بزرگ حديث شود كه اصلاح آن نتوان كرد . پس مردم را به لشكرگاه نخستين بازآوردند و كس به نزديك عايشه فرستادند و از حال پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله پرسش نمودند . عايشه ، صهيب را به نزد ابو بكر فرستاد و پيام داد كه بىگمان رسول خدا را از اين مرض رهائى نيست در اين صورت واجب مىشود كه ابو بكر و عمر و ابو عبيده باز مدينه شوند ، لكن نيم‌شب درآيند ، لاجرم صهيب به لشكرگاه آمد و صورت حال را بازگفت . ابو بكر و عمر و ابو عبيده ، صهيب را به نزد اسامه بردند و خبر بازدادند و گفتند : آيا روا نيست كه در چنين وقت ما پيغمبر را ديدار كنيم و بازشويم . اسامه گفت : روا باشد ؛ لكن چنان برويد و بازآئيد كه كس آگاه نشود پس ايشان شبانه به مدينه درآمدند .

--> ( 1 ) . كليل : ناتوان در اداى سخن .